با سپاس از همراهی «رادیوگوشه» جهت ضبط این اپیزود.

-–

کارگردان صوتی: محسن رحمانی

گرافیست: حامد بهتاش

صدابردار: جلیل نوایی

امور آی‌تی: علی آقایی

-–

با تشکر از اسپانسرهای این اپیزود: فیدیبو و کمپین وقت خوب قدردانی

سلام سلام سلام خیلی خوشحالم که دوباره جلوی آقای. مجتبی شکوری دکتر مجتبی شکوری عزیزم نشستم و هم هیجان زدم هم پر از احساس خوبم سلام سروش عزیزم خیلی خیلی خوش اومدی به رادیو را خیلی افتخار دادی به ما و ا نمیدونی چقدر دل من تنگ شده بود برای اینکه اینجوری بشینیم با هم دیگه گپ بزنیم یه وقتی که این خیلی راحت بود برامون هی انجامش میدادی من قدرشو نمیدونستم واقعا نمیدونستم چرا آدم وقتی یه چیزی رو از دست میده تازه اونموقع قدرشو میدونه. من پریشب یه اتفاقی برام افتاد که خیلی ۲ روزه دارم بهش فکر میکنم تازگیا یه مدتی یکی از دندانها مسئله پیدا کرده بود و درد میکرد. و این درد اصلا خوب نمیشد این دندانپزشکم رفتم کشیدن اینها ماجراهایی داشت به هر حال دندانه و پر شب بعد از مثلا حدود ۲۰نیم روز تحمل درد دندان دردش کم شد فروکش کرد ۹ اینکه تموم بشه درد کم شده بود و من اینقدر خوشحال بودم اینقدر خوب گفتم خدایا چقدر من خوشبختم چقدر اتفاق خوبی که امشب درد کم تر. من گفتم عه اینهمه سال که اصلا درد نمیکرد و متوجه نبودم این ۲۰ روز باعث شد که امشب درد هست ولی همینکه کمه اینقدر خوشحال باشم اینقدر راضی باشم چرا حواسم نبود در تمام این سال هایی که دندونم درد نمیکرد که چقدر آدم خوشبختی هم به نکته غم انگیزش اینه که مطمئنم اگر ۳ ۴ روز دیگه بگذره یادمه که دندونم درد نمیکنه و باز. این بید بی دردی برای مسئله عادی است. ۹ ۱ آه اتفاق خوشحال کننده کتاب بازم یه همچین جنسی در واقع داره و من همینطور است و انشالله که زود بشه که دوباره با هم بنشینیم و کیف کنیم. امیدوارم این دفعه به جای سلام سلام سلام باید بگم امیدوارم امیدوارم امیدوارم خیلی خوش آمدید خیلی دلم برات تنگ شده بود مرسی که اومدید این سال دومیه که م. بله ای خیلی زشته بگم اگه میشه هر سال عید بیام هستم میخواستم من بگم و امیدوارم که یه عالمه عید دیگه تو بیایی مثل قرار شده برای آره بخدا من بدونم عیدا رادیو را برای خود من این بهترین عیدی ممکن است. ۹ آقا عید آقای. در. شاید هم تو کامپیوتر ما مانده ایم. ثبت کنم بعدا گرفتیم آخه ۹ حالا من بررسی میکنم ببینم ولی خیلی خوشحالم که اینجایی مخلصین. هاي اين قسمت از رادیو رافی دیبو راستش من افتخار داشتم که کتاب سلوک نوشته ی بی نظیر استاد محمود دولت آبادی را بخونمش و با کمک دوستان در رادیو گوشه نسخه صوتی اش را تولید کنیم. این کتاب صوتی ۳ فروردین در اپلیکیشن فی دیبو منتشر میشه. خواندن این کتاب برای خود من تجربه ی بسیار جالب و شگفت انگیزی بوده. امیدوارم شما هم در واقع اگر شنیدید. دوست داشته باشید اش و ممنونم از بچه های فی دیبو که با تلاش آنها این کتاب و خیلی کتاب های خوب دیگر به صورت الکترونیکی و صوتی قابل دسترس, لینک نصب ویدیو توضیحات این قسمت ما هست و از آن طریق میتونید نصبش کنید و به گنجینه از کتاب ها دسترسی داشته باشید. ممنونیم از فیلی بود. اولین سوال بپرسم ازت ا این روزها سروش قدرتت و دلخوشی چیه? یعنی غصه چیو میخوری? این روزها دلخوشی و پناهگاه چیست? آه. قدسم ا یه ذره یعنی اینجوری بگم قدسم اوضاع احوال کلی هم دنیاست هم آدمهایی که مسئله و مشکل دارن. حالا این مسئله مشکل مشکلات اقتصادی که خیلی ها دارن نگرانی که آدم های خیلی زیادی دارند جوانان برای کار نگرانی دارند بر مسکن نگرانی دارند خیلی احساس تنهایی میکنن خیلی ها احساس ا. اینکه سردرگمی می کنند دنیا خیلی جاهاش جنگ خیلی جاها جنگ خیلی جاها آدم ها دارن با هم مبارزه می کنند مبارزه ای که خیلی وقت ها اب است و خب اینا همش باعث ناراحتی سایه جنگ دائم رو سرمونه این نگرانی وجود دارد. اتفاقا داشتم این کتاب تاریخ جهانی که نشر نی چاپ کرده رو میخوندم گام ریچ ترجمه آقای رامین. تاریخ جهان را از ابتدا تا همین عصر حاضر اومده. خیلی سریع و سیر گفته تو این کتاب هم چقدر ما از ابتدا از وقتی اصلا چیزی به اسم تاریخ مدون به وجود آمده تا همین الان جنگ وجود داشته هی اینور حمله میکرده به اون ور اونور حمله میکرد به این و اینا اونا رو می کشتن آنها را می کشتند و هی یه سری امپراطوری ها را گسترش می دادند که دوباره کوچک می شده دوباره گسترش دهند. چرا این همه همدیگر را کشتی? چرا اینقدر با هم جنگیدیم? سر چی سر به دست آوردن چه چیزی چه چیز بیشتری می خواستین نصف دنیا را گرفته بودیم میخواستیم بقیه اش هم بگیرید و باز از دست دادند و باز گرفتند و باز هی آدم ها دارن این وسط رنج میبرند دارن اذیت میشن دارن کشته میشن دارن تیکه پاره میشن سری چیزهایی که میره میاد میره میاد میره و میگه اصلا. قضیه چیه? شاید نگرانی فلیم یا دلخوری فعلی هم همینه دیگه همین تلاش هایی که خیلی هاش میتونست توی راستا و جهت دیگر در واقع انجام بشه دل خوشی هم خود زندگی خود اینکه علیرغم فشارها علیرغم مشکلات زنده ایم و اتفاقا زندگی به نظر من پر از چیزهای کوچکی که معنی زندگی مثل دندان دردی که خوب بشه. آدم یخ چقدر خوب که دیگه دندونم درد نمی کند این خیلی خوشحال کننده است. مثل آدم حرف از خوبی ها میگه انگار داره شعار میده این خطر صحبت کردن از خوبی یاس هر وقت داری از مشکلات میگی داری همدلی با خودت در واقع ایجاد می کنی ولی حرفای خوب بگی انگار داری از یه چیز دیگه چون آدم حال می گویند که او چقدر الکی خوش ولی خب اتفاقا خوشی خیلی وقتا الکی. میشه خوش بود مثل دیدن فکر میکنم شکوفه لابه لای این همه مشقاتی که وجود دارد سختی هایی که وجود دارد طبیعت فارغ از همه این چیزها روی شاخه درخت ها شکوفه رو میذاره و ما لا به لای این همه سختی الان ترافیک خیابان ها شب عید سرسام آور دیوانه کننده است ولی خب میگه ولی درختان چقدر خوشکل أن لا به لاش ممکنه یه لحظه باشه ولی از هم. قرار و مدار همینه که ما لابه لای فشار را لابلای سختیها لابلای مشقات یه لحظه هایی مثل تشنگی تو آفتاب و یه لیوان آب یخ. مثل چاه وسط کویر مثل چاپ وسط کویر مثل تک درختی توی یه جایی که همه همه جا را آفتاب گرفته مثل ۱ نغمه خشک تو وقتی میشنوی ۵ دقیقه است ولی به بعد تا یه عمری یادت میمونه خیلی خوب اینجایی که هستی سورشجان ا سوال چیست و چطور آدمی هستی که حداقل برداشت من از تو اینه که سوالات زندگی میکنه یعنی من هربار تو رو میدیدم. این گفته مجتبی به این فکر کردی این از ذهن من درگیر کرد و این خیلی باحال بود که من می توانستم مثل ببینم که سوالای سروشی داره عوض میشه الان سوال مرکزی چیست? کتاب را نگاه میکردم یه سوالی مطرح کرده بود که مال افلاطون است یعنی در جمهور افلاطون به نقل از سقراط این سوال مطرح میشه ولی اگرم بهش دقت کن دیگه میبینی حقوق هر جهت مسئله ای عجب چیزیه. فکر کن دکتر که. بتونی نامرئی بشی. خب نامرئی بشی یا به این هم فکر کنیم بلند هم جواب ندهید فقط پیش خودمون یه لحظه اگر نامرئی می شدیم و دیدن بقیه در کار نبود یعنی قضاوت بقیه در کار نبود چه می کردیم? خیلی از کارهایی که الان محکوم می کنیم و آن موقع شاید میکردیم اگه نامرئی بودیم چون دیده نمی شدیم الان ۱ مرور بکن. او. آره ترسناک ترسناک پس ما خیلی از چیزها تون نهاد مون هست کنترلش کردیم به خاطر دیدن بقیه مثل وقتی که کسی نیس و یه دفعه یه خیابون چون خیلی کوچک است و ۱ طرف میریم. ۱نیم سوال دیگه بپرسم دور از بحث الان میخواستم بپرسم تو فلسفه ات برای پدری کردن چیست? ۱ کتابی دارد جبران خلیل جبران به اسم ا. دیوانه. اسم کاملش را بگو چیز به پیامبر و در واقع پیامبر بخش پیامبرش اتفاقا می خواهم بگویم که ترجمه های بسیار بسیار بسیار متعددی به زبان فارسی از پیامبر وجود دارد. ترجمه که من خواندم و خب خیلی هم مال بزرگ مردی در واقع عرصه ادب و فرهنگ و ترجمه ایران آقای نجف دریا بندری پیامبر و دیوانه پیامبر درباره مسائل مختلفی آنجا صحبت میکنه. در واقع ۲ ۰ ۲ ۰ سوالایی که ازش میکنن و جواب هایی که این میده این آدم که حالا یه جوریه انگار یه خردی دارد ۱ دانشی داره بینشی دارد درباره زوج ها درباره ازدواج نقطه نظراتش خیلی جالبه ولی یکی از جالب ترین بخش هایش بخشی که درباره ی فرزند و نگاهی که تو باید به فرزند داشته باشی ببین اینکه ما فکر میکنیم چیزهایی که درست سک ما فکر می کنیم درست است. چیزی که ما فکر میکنیم درست مالی برای ماست برای دوره ما برای زمان ما بر ما اگر عین آن چیزی که پدر مادرمون ازمون خواسته بودند قرار بود باشیم شاید بشر هنوز که هنوزه در عصر حالاش خیلی به زحمت از غار اومده بود بیرون. در عصر گاو آهن داشت زندگی میکرد. جسارت ها, نوآوری ها, خطر ها خیلی هم خطرناکه. خیلی ها هم ممکن است مسئله ساز بشه خیلی ها هم ممکنه ما رو. مشوش و نگران بکند که میکنه ولی ایناست که جوان ترها مثل بعد. دارند و. یه پله میرن جلو در آن کتاب جبران خلیل جبران میگه, اینا تیرن که تو فقط از کمان باید رها میکردی تیر باید بره تو نمیتونی نگهش داری بگی آی تیر وایسا با من میگم برو اینجا اونجا تا این رها کردی فقط میتونی نگاه کنید و ببینید رفتنشون من یه جایی میخوندم که دانش با خرد فرق دارد دانش چیزی که تو می دانی و خرد چیزی که تو انجام می دهید. و خود من تو سال ۱٬۴۰۱نیم واقعا یکی از تصمیمم اینه نمیدونم چقدر موفق شم اینکه از دانش بروند به سمت خرد یعنی یه ذره بیشتر انجام بدم اون چیزی که میدونم میدونم تو ۱ دغدغه ای که وقتی آدم ها رو تماشا میکنید داری اینه که بیشتر از اینکه دانش شان چه قدر خردشون چقدر یعنی چقدر نشست رو زندگیشون سروش اگه به من کمک کنی برای اینکه این دانش و خرد تبدیل کنم چه توصیه ای داری چه? راهنمایی می توانی به من بکنی ۱ موقع من فکر میکردم برای خودم هرچی میگم به خودم فکر میکردم خیلی خوبه که من کتاب زیاد بخونم تا جایی که میتونم بخونم بخونم بخونم الان فکر میکنم مهمتر از اینکه زیاد بخونم زیاد فیلم ببینم زیاد نمی دونم اینه که اونایی که میخونم و یکی اینکه سعی کنم سعی کنم بیشتر بفهمند. باز تا جایی که میتونم و یکی دیگه اینکه اونایی که خوندن و باهاش موافق بودم را موافق بودم را وارد زندگی بکنم اما خیلی وقتا تو بحث ها از این به بعد دقت کن خیلی پیش میاد که خودمان هم استفاده میکنیم. شما یه حرفی به من میزنی میگم آره آره حرف درست ولی با یه ولی اون میره توی مسیر دیگه آقا اگه درست دیگه ولی نداره که وقتی که درست است یعنی اینکه باید انجامش بدیم ولی امروز. ولی در این شرایط ولی در این موقعیت خوب این ولی اینکه حرفت درست ولی من انجام نمیدم. خب اگه انجام نمیده پس چیش درسته پس چه فایده درست تو فقط داری همدلی من را ایجاد با خودت به دست میاری و که توجیهی باشد برای انجام ندادن کاری که به نظر درست اگه میخوای سروش صحت را روایت کنیم با سوال هایی که در مقاطع مختلف زندگی سوال مرکزی اش بوده میدونیم اصلا شاید تو ۲۰ سالگی تو یه سوالی داشتی بعد این سؤال به سؤال دیگری تبدیل شده آیا میشه همچین روایتی از سروش صحت داشت? اساس سوالش فکر نکردم سخت هم هست الان میگم و بعد احتمالا پشیمون میشم میگم که ای وای کاش اینم بود ولی الان در این لحظه آورد در این لحظه. فکر می کنم سوال های اساسی همیشه گیم مرگ. زندگی. آه. از دست دادن به دست آوردن ا. غم و شادی آرامش معنی موفقیت. آه و ا همدلی و دوستی اینا اساسی ترین مفاهیم زندگیم بود. وقتی میگفتی من یه جورایی داشتم فکر میکردم که هر کدام از کجا اومده مثلا مرگ یا از دست دادن یا به دست آوردن یا معنای موفقیت ام دوست دارید رو بازتر اش کنی که این سوال ها سرو کله شون از کجا پیدا شد و بعد تو چی فهمیدید در جستجویی که داشتی. من ۵ ۶ سالم بود که مادربزرگ پدری و پدر بزرگ مادری رو از دست دادم و می دیدم که بقیه خیلی ناراحتن. این اولین مواجهه من با مرگ بوده اینکه میدیدم حالا مثلا پدرم بخاطر مادرش خیلی متأثر و مادرم بخاطر پدرش خیلی متأثر می گفتم خوب اینا چی شدند چرا چرا باید ۱۰ نباشن? خیلی هم خانواده برایم تلاش کردند که به من نشون بدن. همه چیز موقت و زود گذر و خطری تهدید نمی کنه ولی من یادمه که چند سال بعدش این اولین نگرانی جدی من از اینجا شروع شد. خیلی هم خنده داره بهت بگم خیلی خیلی ا عجیب اصلا تو در ۱۲ سالگی ریه مطلب در مجله خواندم درباره ی ستاره ی دنباله دار اد موند هالیدی که بهش میگن ستاره هالی ستاره دنباله دار هالی که. اسم کاشف اش آقای اد موند هالیدی بوده بر همین به اسم ستاره هالی معروف که این ۱ تناوب هر ۷۵نیم سال یکبار مثلا اگر اشتباه نکنم میاد و از نزدیک زمین رد میشه. این مسئله گفته بود که ۱۵ سال پیش رد شده و دفعه بعدش حدود ۶۰نیم سال دیگه دوباره میاد به مدار زمین نزدیک می شود. به گفته بود که ممکن است دفعه بعدی که دل از نزدیک زمین رد میشه فاصله اینقدر کم بشه. که به زمین برخورد کند و اگر برخورد کنه اینقدر جرمش زیاده و این قدر بزرگ و اینقدر سرعتش زیاده که چیزی از زمین باقی نمیمونه. گفتم تو سن ۱۲نیم چی شد? چیزی از زمین با ۱ پدربزرگ و مادربزرگ مان را از دست دادیم. اینقدر وضع خراب شد. همه کل کره زمین همه چی. آه مجتبی همه ساله بود در بیاض یعنی چی? همه چی. خیر ببینی تو میگن اینو اینو اینو از بین برود همه چیز از بین برود یعنی چی? همه چی همه چی خیلی گندس همه چی همه چی همه چی یعنی اینکه مثلا آه شعر حافظ هم از بین رفته و فردوسی شاه است هرچی شکسپیر دارند اصلا هرچی که تو فکر می کنی نا ازلی و ازلی که ۹ ولی ابدی جاویدان است تمام یه دفعه یه چیزی میخورد. تمام. عجب شوکی بوده و بعد گفتم خب این که ۶۰ سال دیگه دم دست نبود گفتم اگر عمر طبیعی باشد زنده ام هم بحث میبینم یه لحظه دیدم ستاره داره میاد یعنی من نشستم و تنگ خوردیم. واقعا دیگه شبا خوابم نمیبره گفتم خب آخه روزنه امیدی باقی نماند. مسئله این نیست که بگویم همه تان جمع قطب شمال هم اجازه میروم قطب شمال می مونه همه چی یعنی اگه کجا میخوای بری چیکار میخوای بکنی به کی میخای پناه ببری چه و یه اضطراب خیلی عجیبی من گرفته بود خیلی خیلی خیلی خیلی در ۱۰ سالگی نگران بودم که چی میخواد بشه. آره چه کار کرد باشه آه چی شد بعدش خیلی با مادرم حرف میزدم با داییام که خیلی قبولشون داشتم ولی خب کسی کمکی نمی تواند بکند که میتواند جلوی ستاره اعتماد حالی رو بگیره که نیا رفتم مادرم گفت میخوای بریم دکتر صحبت بکنیم و رفتیم باید دکتری دکتر گفت خب من چی ۶۰ سال دیگه ستاره من گفت حالا انشالله که این قدم به زمین نزدیک نمیشه بعدش هم دور مادرم همیشه تعریف آره چه کار کرد باشه آه چی شد بعدش خیلی با مادرم حرف میزدم با داییام که خیلی قبولشون داشتم ولی خب کسی کمکی نمی تواند بکند که میتواند جلوی ستاره اعتماد حالی رو بگیره که نیا رفتم مادرم گفت میخوای بریم دکتر صحبت بکنیم و رفتیم باید دکتری دکتر گفت خب من چی ۶۰ سال دیگه ستاره من گفت حالا انشالله که این قدم به زمین نزدیک نمیشه بعدش هم دور مادرم همیشه تر. فن خیلی خوبی داشت گفت, ببین نگران نباش من که حتی اگه قرار باشه خیلی هم نزدیک بشه تا اون موقع راهی دانشمندا دارن دایم کار میکند. بقیه شنیدن دارند. مطمئن باش بالاخره آنها هم که بیکار ننشستند بیاد بخوره این است که راه حلش پیدا میشه. من گفتم دیگه چشم به دانش دانشمندان هستمو و اینکه تو علم انقدر برات مقدسه الان نمیدونم. چند سال ماندن ستاره هالی بیاید ولی به هر حال نگرانی کردن ۱ راه پیدا کردند. من خواندم یه چیزایی مکانیک بوده بالاخره حتما یه شب که خیلی خیلی جالب بود به سوال بعدی چی بعد از مرگ گفتی به زندگی فکر کردیم برای اینکه ا فکر میکنم مثلا هیجده ۱۹نیم سالم بود که با کتاب ضد خاطرات مالرو آشنا شدم که فکر کنم قبلا. چند بار درباره اش با هم صحبت کردیم توی اون کتاب وقتی که ما رو داره شروع میکنه داره از زندگی خودش می گوید که چه زندگی عجیبی داشتم ببین چیزی که دارم بهت میگم ممکنه یه ذره پایین بالا بشه بخاطر اینکه خب الان که تاب آورد در رو دست آمده یعنی جلوم نگرفتم که بگویم ولی دارم به اینکه چجوری مثلا پدرش خودکشی کرده پدربزرگش خودکشی کرده بعد ما رو دوتا پسر داشته دوتا پسرش در تصادف رانندگی ۱۹ ساله و ۲۱ ساله. از بین میرود. پدر پدربزرگ ۲ تا ۲نیم تا فرزند داشته باشیم ۲ تا بچه داشته باشه ۱۹ ۲۱نیم سال توی ماشین تصادف کنند از بین بروند بعد زنش از بین میره بعد در درگیر و دار ازدواج دفعه با یه ازدواج جدیدی بوده داشته از جبهه جنگ برگشت توی ایستگاه راه آهن نامزدش که منتظر این بوده که به استقبالش آمده پایش سرمه خوری میفته زیر قطاری که این اشتباهش میومده و جلو چشمش از بین میره دوست خیلی خیلی نزدیکه اگه اشتباه نکنم. پول نیز آن که دوباره کشته میشه میگه همه اطرافیانش میگه من به گذشته خودم که نگاه میکنم. البته این اصلا گذشته من نیز گذشته ما روی میگه یه ردی از خون میبینم پشت سرم احساس می کنم پشت سرم یه رد خون که دارد با من حرکت میکنه و میاد جلو میگه برای همین است که. فکر میکنم واقعا هیچ چیز بی ارزش تر از زندگی نیست. ولی خب ما دیگه چی داریم غیر از این اما هیچ چیز هم به ارزش زندگی نیست. این خیلی جمله تکان دهنده بود. برای من درسته که هیچ چیز به نوعی. ارزش تر از زندگی نیست ولی هیچ چیز هم ارزش زندگی نیست چون تنها سرمایه ماست. تنها چیزی که داریم اگر الان داریم با هم صحبت میکنیم به واسطه اینکه تا زنده ایم اولین نمونه حالا انشالله که همیشه سالم باشی شما وقتی یکیمون وجودم چرا اول به شما? خدایی نکرده خدایی نکرده ۹ شما که نباشی خوب نمیشه گفتگو کنیم که با این تمام شدن است که اتفاقا هم غم انگیز هم زیباش میکنه و مهمتر از غم انگیز بودن یا زیبا بودن معنا دارش میکنه و چقدر همه چیز موقت چقدر فرصت کوتاه چقدر شادی ها. یه دم دست مهم کرد با نگاهی که نویسنده که من خیلی خیلی خیلی دوسش دارم در کلاس قصه نویسی در دانشگاه آمریکا آه قصه ها رو میگه اینکه ساختار قصه ها چجوریه خیلی بامزه و جذاب درباره ی بن مایه و درواقع پی رنگ انواع و اقسام قصه صحبت میکنه که مثلا داستان سفید برفی چه جوری سیندرلا چه جوری معمولا مرد خبیث ما اینجوری اینجوری اینجوری اینها همه این قصه ها رو که میگه. آخر صحبت هایش می گوید که آدم چجوری بعضی قهرمانان شکست میخورند. بعضیها پیروز میشوند که میره بالا کی میاد پایین میگه ولی بعد از همه این حرف ها بعد از همه این حرفا میگه من یه چیز مهمه میخوام بهتون بگم. یه چیز خیلی مهمی میگه من ۱ دایی داشتم و نگاه داره تعریف میکنه میگه این با وجودی که هاروارد درس خوانده بود تو هاروارد بعدی ا دنبال ۱ کار عجیب غریب نخست تحصیل کرده هاروارد دیگه خیلی خفن اند که این فروشنده بیمه بوده فروشنده ی m دوره معمول بیمه کارمند معمولی ولی از زندگیش رضایت داشتید خیلی نکته مهمی است. میگه ما تو جمع های خانوادگی که دور هم جمع شدیم تا ۱ روز همه دور هم جمع بودیم ی غذایی بودی ا طبیعت صدای بارونی چیزی نمی گفت ۱ دفعه گفت, ساکت ساکت ساکت ساکت باشید گفت همه رو ساکت میکرد. گفت حواستون باشه. اگه این لحظه. عالی نیست. پس چی عالی است? یه لحظه هایی حواسمان باشد که همین لحظه همه تلاش ما کوشش ما تحصیل ما تلاش ما کوشش ما درس خواندن ما دانش ما بینش ما ورزش کردن ما فلان بر این بوده که به این لحظه برسیم قرار نیست داد طولانی تر از این له این لحظه است ما همه این کارها را کردیم که این لحظه ها رو تجربه کنیم. درسته که یه لحظه اگه این عالی نیست پس چی عالیه مگه میشه تمام لحظه ها عالی باشه. موافق یا مخالف خیلی موافقم خیلی موافقم اما همه مان همه مون حالا می گویم همه خیلی ها اون کتاب شازده کوچولو را خواندید. میدانید که بعد از کتب مقدس شازده کوچولو درواقع بیشترین تیراژ را داشته. خیلی خیلی ها بعد از کتاب های مقدس اینقدر دارد تعداد یافتند و به تمام زبانهای دنیا ترجمه شده. همه خواندند. همه ما میگیم چقدر درست. ولی اگه درسته خب یه ذره سعی کنیم ۱ ذره ۱ ذره اصن قرار نیس اونجوری باشیم اون اصلا برای همین یه شازده ی از ۱نیم سیاره دیگر دست نیافتنی است ولی یه ذره اگه تو زندگیم اون موقع مثل شازده کوچولو که از همان ۱ گلی که داشت تو سیار اش لذت میبرد و وظیفه خودشان نگهداری از همان ۱نیم گل خیلی کار بزرگی نمی خواست انجام بده یه گل داشتیم خواست مراقب آن ۱نیم گل باشد و میگفتین. بزرگ ترین کار دنیاست. همین یه دونه من قرار نیست که ۱ چیز عجیب غریبی ۱ ضرورت آن باشد که تلاش های کوچک لذت های کوچک, همدلی های کوچک, لحظه های کوچک خیلی بزرگ سروش من میدونم تو خیلی آدما رو تماشا میکنیم به قصد یاد گرفتند یعنی خیلی خوب نگاهشان می کنی بعد فکر میکنی بهشون یه آدمی که روتو اثر گذاشته میشه برای ما تعریفش کنیم. چون من مثلا آه ایمان صفایی که با هم سال هاست مینویسیم خیلی برام آدم پر از ۲ ی درسی یا بهمن معتمدیان یکی دیگر از دوستان برای اینکه میبینم که چقدر از چیزی که دارند لذت میبرند این به من خیلی نکته مهمی بود ا هر آدمی بلند پروازی دارد ولی بلند پروازی اگر که. ا هم معقول باشه. هم بدون حسادت باشد. رشد رشد ما به ببین ما به رشد ما احتیاج نیست که کسی دیگر رشد نکند. ما انگار یا شکست بقیه پیروزی پیروزی ما نیست. موفقیت یکی دیگه به معنی این نیست که ما شکست خورده ایم چه باحال که او موفق و ما هم بتوانیم موفق باشیم. آدم هایی که بتوانند اینارو ببینن از ا خوشحالی بقیه خوشحال بشن از پیروزی بقیه خوشحال بشن از موفقیت بقیه خوشحال بشن. و پیروزی خودشان را تا جایی که می شود بیش ترین سهم خود آدم طبیعتا ولی بتونه آدم تقسیم بکنه به بقیه هم تا جایی که میتونه بده خب اینا خیلی لذتش میگن وقتی تو به یه کسی یه کمکی می کنی ا بیشترین کمک داری به خودت می کنی توی خیلی جنبه ها اینجوری دیدمشون و خیلی خیلی برای من لذت بخش یا مایع صدابرداری تو کارهای پیش ما و. قبلی ما بود به اسم آقای نوروزیان نگاهی که به دنیا دارد آقای نوروزیان اینقدر ساده و اینقدر طبیعی است که بر من همیشه خیلی جذاب میگم چقدر با انگار با جوهر حیات ۱ نزدیکی و همدلی دارد آه میبینه خیلی چیزهایی که تا حالا با بچه ها رفتی مثلا با نوزاد تا حالا تو کالسکه نوزاد را بردی بگردان ای ۹ این کارو بکن. یه دفعه یه نوزاد مثلا ۳ ۴ ماه ۵ ۶ ماه رو بذار تو کالسکه اش و برو بیرون و حواست به نوزاد باشد و ببین چه همه صدا هست که تو نمیشنوید. چون تکراری شده. ولی نوزاد به صدای گربه واکنش داره به صدای پرنده واکنش داره به خش خش برگ یعنی هر صدایی را چون براش جدید صداهایی که دیگه ما نمیشنویم بو هایی که دیگر استشمام نمی کنیم رنگ هایی که نمیبینیم اینها شامل چیزهای زیبا نیست خیلی وقت ها زشتی ها را ما نمی بینیم ما. رو صندلی که میشینیم دید خیلی از صندلی ها پایه صندلی پلاستیکی اش را نمی کردند که این پلاستیک چی به پای صندوق دار محافظت از چی داره. از پایه صندلی که مگه قراره این صندلی بفروشی میخوای زیبا بمونی? چرا ما نمی کردیم برای کسانی که نمیبینیم پریز خونمان را وقتی که درآمده و افتاده و بازم میتونیم اون ا ۲ شاخه را بکنیم تو چه اصلا نمیبینیم این افتاده و زشت شده ولی تو خونه یکی دیگه که میریم. برای مشاهده میکنیم پیری ذره درست نمیکنه و اصلا یادمان است که در خانه خودمان لامپ های سوخته زیادی پریز های زیادی گوشه های چیزی چیزهایی که حتی سلیقه خودمان نیست. ولی تو زندگی خودمون هست و دیگه نمیبینمش وجود دارد آدمهای برای من جذاب برا من که سرشتش آن سرشته خوبی دارند ولی اشتباه میکنن چون آدم بی اشتباه نمیشناسن. آدمایی که گاهی وقتا یه کاری میکنن که بعد حتی برای اینکه متاسفانه همه ما گاهی وقتا یه کاری میکنیم که بعد آدم هایی که تلاش میکنن برای بهتر شدن. آدمایی که تلاش میکنن برای اینکه اگر ۱ چیزی را خراب کردند دوباره درست کنم. خب اینها چیزهایی که به نظر من دوست دارم برای اینکه همه ما اشتباه میکنیم همون ممکنه نمیدونم ضعف داشته باشیم همان شکست میخوریم همان زمین می خوریم هممونم بیشک بیشک بیشک پیروز هم شدیم کدوم مون پیر اصلا همین که تو این دنیا یعنی پیروز شدیم که در آن جنگ اولیه که اصلا خلقت بوده برای اینکه. اون در واقع اسپرم و آن تخمک به هم برخورد کنند. ما فاتح بین اون همه شان بودیم ولی نبودیم دیگه پس پیروز شدیم این چگونگی زندگی نیست. حیرت انگیز خود زندگی دکتر نمیخوای بگی چای میخورید اما همین شما قبلش گفته قهوه دیگر آنجا من گفتم من تو می گیرم نمی آید اینجا. میخورند پس دیگه. راستی من خیلی تمرین کردم چین توضیح گیری اینو بگم من اشتباه گفتم ببین یه پشت صحنه پخش شده از ما که تو هی تلاش میکنن منم مثل دانای کل نشستم و آقایی که این تشنگی تو هم اذیت می کنم داد من بدن تقریبا ۶ ۷ ماه پیش فهمیدم که البته اون چیزی که تو میگی هم درست نبود اصلا اون چیزی که من می گفتم درست نداره و یه چیزی مثل کینسو دیگه همچین چیزی و من. عذر میخوام یه چیزی جمله میخوندم در انستاگرام عین این حرف که تا الان زدی میگه که حقیقت ۹ چیزی که من میگم ۹ اون چیزی که تو میگی یه چیزی این وسط بین من و تو. پس میخوای خیلی میخواد چقدر خوب یا چقدر دلم تنگ شده منم خیلی. حامی این قسمت از رادیو را کمپین وقت خوب قدردانی است با دما گاهی یادمون میره که قدردانی کردن چقدر میتونه حالم را خوب کند این خیلی ارزش دارد که شرکتی تلاش میکنه به عنوان مسئولیت اجتماعی اش ۱ مفهوم مهمی مثل قدردانی رو تو جامعه گسترش بدهند. برنده پیری پرسی ۵ ساله که با کمپین مسئولیت اجتماعی شون به نام وقت خوب قدردانی واسه ترویج این فرهنگ تلاش میکنن. فیل و پرسنل برای گسترش این مفهوم هم خودشون از مصرف کننده هایشان قدردانی میکنن. هم کارهای جالبی رو تو فضای مجازی انجام میدن. امسال با ویدیوی جالبی که شاید تو اینستاگرام دیده باشید اش هم این کمپین را اجرا کردند که با هشتک وقت خوب تمرین قدردانی میتونید در واقع ویدیو رو ببینید ویدیو باحالی لینک صفحه قدردانی تو توضیحات پادکست ما هست میتونید روی این لینک بزنید و با کمپین به حال شان بیشتر آشنا بشید. تازگی چی خوندی? چه فکتی علمی که خیلی حال کردی باش یا یه چیزی ازش دریافت است. من زندگینامه خوندن خیلی دوست دارم زندگی نامه ی آدما رو و یه چیزی که تو زندگی نامه یعنی زندگی نامه هایی که خواندم برایم جالب بوده. اول آدم هایی که خیلی دوسشون داشتم و زندگی نامه هاشونو میخوندم بعد یه جای خیلی ناراحت میشدم. گفتم یادمه اینقدر دوسش داشتم چقدر عیب و ایراد داشته مثل اینها را نمی دانستم من فقط فضائل چه می دونستم چرا همه رذائل هم بوده اصن خ از غصه خوردم. خدا چی یه مدتی قید زندگی نامه خواندن را زدم عجب این قضیه را گفتم هرکی دوس داشت میرفتم برساند و یا معافی جامعه میبینیم که خدا این چرا اینجوری شد پس این آش را اصلا به ما نگفته بودم نشده بودیم. گفتم بسیار هم کمی زندگی نامه آدم های بد بخوانم. آدم هایی که دوستشان ندارم بخونم میبینی که این آدم هایی که دوستشان نداری چقدر ۱ سری از وجوه زندگی شان جذاب چقدر ممکن است در بعد اجتماعی مثلا من خیلی خیلی خیلی بدی بود ولی همسر مثلا خیلی خوب بوده برای فرزندانش که پدر خیلی خوب بوده نمیدونم فکر کنم اگر اشتباه نکنم سر پاس مختاری یا یکی از. شکنجه گر قاتل طوز ولی نوازنده ویولن خیلی بزرگی بوده و در اندازه خودش میگه ویروس ها از کجا آمد میدانیم یعنی ببینید که بعد گفتم چقدر جالب. خوب مطلق را بر خودم بیخود ساخته بودم. تو ذهنم. آدمها اتفاقا با همه ی این ضعف ها نقصان ها مشکلات اینکه بعد اون خوبی داشته بزرگتر شده من و بعد مطلقا برای خودم بیخود ساخته بودم. این آدمهایی که من فکر کردم چقدر چه اهریمن هایی هستند پر از بارقه های خوبی بودند که شاید شرایط برایشان ایجاد نشده. شاید وضعیت نبود شاید اجبار بوده شاید. ۱ حماقتی بوده که حالا حماقت یا فردی یا اجتماعی ولی به هر حال میشه و بعدا خود میگه عه. این بعد هم منم هم در من هست شانس اوردم خوب من همین جا می تونم شاید تلاشی بکنم منم مثل این ضعف ها را دارند و این توانسته غلبه بکند میدونی و میبینی که ۹ ۹ آن ۰ است ۹ آن سرخش ۹ اون ۱۰۰ به این قدر دست و بال ما تکون میدم که میزنم به بلندگو میکروفون سوری سال گذشته چه موزیک هایی گوش دادیم ا ی. چیزی از موزیکی است که رادیو پیام خیلی زیاد اینو میزاره خیلی میگوید صبح بعد یه موزیکی بعد میگه ظهر در آن تبلیغی که رادیو پیام شب نمیدونم نیمه شب و این موزیک هایی که داره پخش میشه تغییر میکنه این هرروز رادیو پیام پخش میکنه و واقعا تو میبینی که آره صبح یه جور نغمه و نواز که انگار می چسبه ظهر یه جور. ا لئونارد کوهن رو خیلی دوست دارم بعضی از شهرهای گروه تایگر لیز و خیلی دوست دارم تام ویلسون خشی که صداش داره اون دیوانگی که دارد خیلی از ترانه هایش را خیلی دوست دارم. آرمسترانگ او لویی آرمسترانگ سیاهپوست اون صدای نخراشید اش و خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی برایم جذابه. عرضم به حضورتون که. موسیقی کلاسیک اگر منظورت هست ا باخت و اصولا موسیقی دوره باروک رو خیلی دوست دارم ئه وی والی همینجور عرضم به حضورت که ا از شنیدن اپرا بعد توی. ایرانی ها خب همه ما فکر کنم استاد شجریان و همایون شجریان دوست داریم جناب قربانی را من خیلی خیلی خیلی لذت می برم خیلی خیلی زیاد چیز بچه های گروه بمب رانی پا لت مهدی ساکی و گروه کماکان خیلی برام دل چه حالی داره فیلم خوب چی دیدی سروش سال گذشته من کارایی سری nt نو رو خیلی خیلی دوست دارم. فیلم آخرش اسمش هست دست خدا که محصول امسال هم بوده باز خیلی خیلی برام جذاب بوده. آخرین کتابی که خواندم مواجه با مرگ برایان مگی که برای مگی فیلسوف ولی این رمان را هم نوشته ی رمان که ۱ فیلم خوب خیلی جذابی که فیلسوفی که بیاد رمان بنویسد و درباره موضوع که مسئله دغدغه من هم هست و اون مواجهه با مرگ برایم خیلی جذاب. ۹نیم چاپ کرده فکر کنم بله بله بله بله بله خب كم كم چیکار میکنین رو زده تا من دارم ۱ سریال برای شبکه خانگی می سازم امیدوارم سریال به دینش خودم خیلی دوسش دارم خیلی خیلی زیاد ولی هیچ وقت آدم نمیتونه با اینکه خودش چیزی رو دوست داره مطمئن باشد که حالا شده یا نشده باید پخش بشه مردم ببینن الان سر صحنه هم دارم تمام تلاشمو میکنم تیم و خیلی دوست دارم. تک تک شان را هم آدم ها را هم چیزهایی که می گیریم و سلیقه فردی ولی نام بغل هم که قرار گرفت ببینیم چی میشه و بعد مردم خوششون میاد یا ۹ این یه چیز دیگه از توی کار خوب دیگری که دارید میکنید ۱ پادکست داره شروع میکنید درسته و با آقای رضاییان. که تهیه کننده کتاب بازم بود پادکست به اسم اردیبهشت. بهشت تو پادکست اردیبهشت هم میخوام اگه بشه حالا خوا چیز دیگه خواسته هایمان چقدر بشه معلوم نیست درباره زندگی درباره نوع دیگر دیدن اگه این عالی نیست پس چی عالیه درباره این چیزها صحبت بکنیم اگه بشه و امیدواریم اگر بتوانیم تا اردیبهشت که حالا اسمش اردیبهشت مصادف باشه ماه اردیبهشت خب خیلی خوبه امیدوارم. تا اردیبهشت بشه d بد میای مهمان ما باشی درباره چی میخوای صحبت کنی? ببین من خیلی درگیر زبان شدم این روزها اگر هم انداخته انسان چگونه زبان را ساخت زبان چگونه انسان را ساخت من ازت خواهش کرده بودم که یه چیزی هم بیاری برامون بخونی و فکر میکنم چه پایانی بهتر از اینکه تو فکر کنم یکی از نوشته های خودت هم گفتی. به خاطر اینکه ا. چند سال پیش بود و شاید حالا جایگاه خوانده نشده دیده نشده. من این را میخواهم شاید به اتفاقا به صحبت های امروز ما هم بی ربط نباشد. خیلی عجیبه که ا ربط داره ا این اسم نوشته است گالیله. هم عاشق پله بودند ولی من جز این ها رو دوست داشتم بخاطر اینکه هم تکنیکی بود هم گل می زد هم پاس گل می داد هم قیافه جذاب و متفاوتی داشت و مهمتر از همه اینکه دایی هم طرفدارش بود و هرچه دایی ام دوست داشت من هم دوست داشتم مدتی بعد داییم از ایران رفت و جز این ها هم از تیم ملی کنار گذاشته شد. آنچنان فراموش شد که انگار ۹ انگار روزی یکی از ستون های تیم خاطره ساز برزیل بوده است. چند ماه پیش در ۱ برنامه تلویزیونی که سراغ بازیکنان قدیمی برزیل رفته بودند. جز اینها را دیدم پیرمرد چاق و قد کوتاه با لپ های باد کرده و پلک های افتاده. به پسرم گفتم وا جز این ها من وقتی همسن تو بودم عاشقش بودم. گفت کی هست? گفتم جرز اینو. گفت, چیکار است? گفتم, فوتبالیست هم در پله پسرم گفت, چقدر زشت? گفتم بازیش حرف نداشت. پسرم گفت این. و به این ترتیب. اولین اسطوره و قهرمان زندگی من به این تبدیل شد. گفتم تیم های الان که تیم نیستند تیم یعنی برزیل ۱٬۹۷۰ جزء این هلی برلین ریول اینو تست ها و کارلوس آلبرتو پله پسرم گفت همه اینها به گرد پای مسی هم نمیرسند این هم از تیم رویایی و مورد علاقم ۲ هفته پیش تلویزیون دیدار محمد علی کلی با اوباما را نشان می داد. محمد علی کلی با دست و پای لرزان روی صندلی چرخ دار نشسته بود و اوباما. در حالی که با او حرف می زد دستش را فشار میداد و میخندید. روی این تصاویر گوینده داشت توضیح میداد که محمدعلی کلی قهرمان سابق بوکس جهان از بیماری پارکینسون رنج می برد و به سختی قادر به حرکت است. پسرم خودش از اتاقش با آشپزخانه میرفت. لحظه جلوی تلویزیون ایستاد به محمد علی کلی نگاه کرد و گفت, وقتی بچه بودید هم دوست داشتی. محمد علی کلی دومین اسطوره زندگیم هم به این تبدیل شد. به چه شکلی که روی صندلی چرخ دار پر احساس و یخ زده نشسته بود و به خنده های اوباما نمی خندید نگاه کردم و یاد مبارزه هایش افتادم. یادآور کارهای شاد طناب زدن ها و رقص پایش یاد کری خواندن هایش که داد میزد و شعر میگفت و حریف را با حرف نابود میکرد. یاد مبارزه اش با جو فرمند که نورتون جو فریزر. ۳ و نیم صبح بخاطر دیدنش بیدار می شدیم و خیلی ها برای بردنش نذر و نیاز می کردند. همیشه راند اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم گوشه رینگ می ایستاد و فقط کتک می خورد و وقتی مادربزرگم تا پای سکته می رفت مادرم آرام اش میکرد و میگفت نترس این داره حریفش رو خسته میکنه آخر کار بیچاره اش میکنه راست می گفت تازه از راند هشتم نهم بود که کلی زنده میشد و گردباد به راه می افتاد و ما مثل بقیه همسایه ها. فریاد شادی ما به عرش میرفت و محله ساعت ۴ و نیم صبح در هوا بود با فیلم اژدها وارد میشود بروسلی وارد زندگیم شد. در و دیوار اتاقم پر بود از عکس های بروسلی آنچه ک خریدم از بس موقع تمرین چوب های ناچیزی که پشت کلم خورد هنوز احساس می کنم جای برآمدگی های آن موقع روی سرم مانده است. فیلم هایش را ۱۰ بار ۱۰نیم بار میدیدم راه اژدها رئیس بزرگ اژدها وارد میشود که پونزده بار دیدم ۱ بار با خانواده ۸ بار با داییم ۳ بار با ۱ دایی دیگرم ۱نیم بار با شوهرمم. و دوباره هم با ۲ تا ازمون های بعد بروسلی مرد. مرگ مشکوک این مرگ های مشکوک از آن چیزهایی است که ول کن آدم های دوست داشتنی نیست. تختی صمد بهرنگی, جلال آل احمد علی شریعتی چرا همه با مرگ های مشکوک از دنیا رفتند قهرمان بودند که مرگشان هم معمولی نبود و مشکوک شد یا مرگشان مشکوک شد که قهرمان شوند یا قهرمان بمانند یا قهرمان تر شوند? در جوانی شیفته ی همین وی شدم همینه که هم خوب می نوشت. هم خوب زندگی میکرد و انگار شیر زندگی را مکید بود. از میدان گاو بازی تا کارزار جنگ از شکارگاه های آفریقا تا پهنه اقیانوس از آمریکا تا پاریس و از اسپانیا تا کوبا و آفریقا همگی برای زندگی کردن و تجربه همه کار کرده بود و همه جا رفته بود و بعد ۱ روز اصلش رو برداشته بود و مغز خودش را تکان داده بود. چرا خودکشی بین نویسندگانی که دوست داشتم اینقدر زیاد بود همین وی آیا کس کی? مثل يه ویرجینیا ولف سیلویو پولاد هدایت رومن گاری و این رشته سر دراز دارد. آنهایی هم که خودشان را نکشتم کشته شدن پوشک این لر مانتو عروس گال و در دوئل کامو فروغ فرخزاد در تصادف و تازه بگذریم از خیل کثیری معتادین و دیوان ها و مشنگ ها. پسرم نامه از مدرسه بلکه در آن نوشته بود باید ساعت ۳ یه روز یکشنبه برای صحبت با روانشناس و مشاور بچه ها به مدرسه بروم. رفتم مشاوره مدرسه میگفت باید برای پسرتان بیشتر وقت بزارید نباید اینقدر خودتان را غرق کارتان بکنین. حواستون باشه که الان شما قهرمان آن هستید. حواستون به خودتون و پسرتون باشه پسرم را بردم استخر و بعد موقعی که باهم شام میخوردیم از او پرسیدم قهرمان تو کیست? گفت قهرمان چی گفتم. قهرمان دیگه همونی که خیلی قبولش داری گفت قهرمان رانندگی گفتم ۹ گفت راستی چرا مایکل شما خر توانست که اینجوری شد من قهرمان نبود گفتم قهرمان رانندگی و قهرمان اسکی که نبود گفت قهرمان اس قهرمان اسکیت اسکی چیزیشون نمیشه گفتم چرا اونا ممکنه چیزیشون بشه گفت این که نشد قهرمان گفتم قهرمانان سوپر من که نیستن و یاد سوپرمن افتادم و هنرپیشه ای که در فیلم ها نقش سوپرمن را بازی میکرد. همان که موقع سوار کاری از اسب افتاد و قطع نخاع شد و مجبور شد بقیه عمر کوتاهش روی ویلچر بنشیند. از میان این همه هنرپیشه چرا این اتفاق برای بازیگر نقش سوپرمن افتاد? حتی سوپرمن هم ضربه حتی سوپرمن هم ضربه پذیر است. آیا قهرمان باید ضد ضربه باشد? آیا قهرمان باید فنا ناپذیر باشد و برای همین قهرمان ها زود میمیرند که از این طریق نامیرا شوند? عکس هایی از کاسترو توی روزنامه چاپ شده که با چشم های کم فروغ و صورتی پیر و فرتوت و پژمرده زیر بغلش را گرفتند و به زور او را سرپا نگه داشتند تا مردم کوبا بفهمند هنوز زنده است کاسترو دارد ادای بازدید از ۱ نمایشگاه نقاشی را در می آورد ولی بعید میدانم که چیزی از نمایشگاه دیده یا فهمیده باشد. این هم از کاسترو که خودش و انقلابش سرمشق نصف دنیا شده بود تا مثل او و چه گوارا اسلحه دست بگیرند و دنبال خواسته هایشان باشند. حالا زیر بغل کاسترو گرفتند که نیفتد و چه گوارا از بس همه جا هست روی تیشرت روی فندک جاسیگاری مایو حوله جا سوییچی خودکار انگار دیگر هیچ جا نیست. از پسرم پرسیدم من قهرمان تو هم پسرم? گفت ۹ پرسیدم نیستم گفت, اصلا گفتم بالاخره الگویی داری کسی که میخوای مثل اون باشی اون کیه? گفت, پاشا اپل گفتم اپل گفت, آره چون پایش عاشق گوشی اپله بهش میگن پاشو پل رفتم زمین بازی پشت خانه مان که قهرمانی پسرم رو ببینم پاشا فعلی پسر شونزده ساله لاغر مردنی بود که پشت هم سیگار می کشید و جلوی من هم رودربایستی نداشت و سیگار کشیدن اش را کم نکرد. پسرم گفتم این قهرمان توي گفت آره گفتم چرا? گفت آلپاین اش حرف نداره آلپاین چیه? اسکی دیگر اسکی آلپاین گفتم فقط همین گفت آره فعلا برای من اسکی آلپاین مهم به پسرم گفتم تو هم سیگار میکشی گفت ۹, گفتم چرا گفت چون دوست ندارند گفتم راست میگی گفت آره برو چیزای الکی که به دروغ نمیگم گفتم اگر چیزهای غیر الکی بهم دروغ میگی گفت مجبور نباشم ۹. دوباره پرسیدم من قهرمان نیستم گفت ۹ خیلی ناراحت شدم. پسرم گفت, ناراحت شدی? گفتم ۹ پسرم گفتم چون نمایش گالیله ی برشت در نمایش گالیله برشت وقتی گالیله برای اینکه در دادگاه جون خودشو نجات بده میگه زمین گرد نیست و خورشید دور زمین میچرخه یکی از شاگردانش بهش میگه بیچاره ملتی که قهرمان ندارد گالیله هم جواب میده بیچاره ملتی که به قهرمان احتیاج دارد. پسرم گفت یعنی چی? گفتم یعنی همین? گفتم یعنی همین که گفتم پسرم گفت, من که میگم قهرمان خوبه ولی من هزارتا قهرمان دارم برای هر چیزی یه قهرمان برای همه چیز که نمیشه یه قهرمان داشت. اینجوری پدر قهرمان در میاد گفتم تو هزارتا قهرمان داریم آن وقت یکی از این هزارتومن نیستم. گفت چرا تو هزارتا تو هم هستی ولی فقط تو نیستی. غروب توی ترافیک گیر کرده بودند و به آدم هایی که توی بقیه ماشینها بودن نگاه میکردم. زن ها, بچه ها, جوان ها, پیرها, خوش قیافه ها, خسته ها, آدم هایی که دور و برمان هستند با غمها مریضی ها, دروغ ها و خنده های شان, آدم هایی که همه هم ضعیفند هم قهرمان است مثل قهرمان ها که هم قهرمان اند و هم ضعیفند. ما فقط بعضیا رو بیشتر میشناسیم و بعضی ها کمتر.